close
تبلیغات در اینترنت
40. داستان خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی

جادوی کلمات | سایت تفریحی , سرگرمی

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن وبلاگ نویسان

40. داستان خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی

 

بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستانهای خودشان، یا گرفتار کارهای عید بودند، اما استاد بدون هیچ تاخیری سر کلاس آمد و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک مقرراتی ما خود مزیدی شد بر دشواری ” صدرا”. بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت:” استاد، آخر سالی دیگر کافی است!” استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید و عینکش را از روی چشمانش بر داشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش، برای اولین روی صندلی جا گرفت.

 

در ادامه با ما همراه شوید »»»»»»

40. داستان خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی

 

بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستانهای خودشان، یا گرفتار کارهای عید بودند، اما استاد بدون هیچ تاخیری سر کلاس آمد و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک مقرراتی ما خود مزیدی شد بر دشواری ” صدرا”. بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت:” استاد، آخر سالی دیگر کافی است!” استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید و عینکش را از روی چشمانش بر داشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش، برای اولین روی صندلی جا گرفت.

استاد ۵۰ساله مان با آن کت قهوه ای سوخته ای که به تن داشت، گفت:” حالا توانستید مرا از درس دادن بیندازید، بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم.” من حدودا ۲۱ یا ۲۲ سالم بود و مشهد زندگی می کردیم. پدر و مادرم کشاورز بودند، با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته؛ دست هایی که هر وقت آنها را می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه ی آن را به خود ندادم با پدرم انجام بدهم.

امت دستان مادرم را همیشه خیلی آرام، مثل« ماش پلو» که شب عید به شب عید می خوریدم، بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.» استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند:” نمی دانم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟

ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه ی سفیدی که گلهای قرمز ریز روی آنها نقش بسته بود، حس می کردم. چادر را جلوی دهان و بینی ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم. اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ی ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

” نزدیک عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم. صبح بود، رفتم انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم، از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق مردانه ای را شنیدم. از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلند تر می شنیدم.” استاد حالا خودش هم گریه می کند…” پدرم بود. مادر هم آرامش می کرد و می گفت:« آقا، خدا بزرگ است! خدا نمی گذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم.

فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم، قران خدا که غلط نمی شود.» اما پدرم گفت:« خانم، نوه هایمان در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما…» حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدرم را از مادرم بپرسم.

دست در جیبم کردم، ۱۰۰ تومان داشتم، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم. روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی همراه پدر بود، بوسیدم. آن سال همه ی خواهر و برادرهایم از تهران به مشهد آمدند،با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی « عمو» و « دایی» نثارم می کردند. پدر به هر کدام از بچه ها و نوه ها ۱۰ تومان عیدی داد. ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.

اولین روز بعد از تعطیلات بود که سر کلاس رفتم. بعد از کلاس، آقای مدیر با کراوات نویی که به خودش آویزان کرده بود، گفت که کارم ارد. به اتاقش رفتم. بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زهوار درفته ی گوشه ی اتاقش در آورد و به من داد.گفتم:« این چیست؟»

گفت:« باز کن، می فهمی.» باز کردم،۹۰۰تومان پول نقد بود! پرسیدم:« این برای چیست؟»

گفت: « از مرکز آمده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند، به همین دلیل من از مرکز خواستم تشویقت کنند.» راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد، فقط در آن موقع ناخوداگاه به آقای مدیر گفتم:« این باید ۱۰۰ تومان باشد نه ۹۰۰ تومتن!» مدیر گفت:« از کجا می دانی؟ کسی گفته؟» گفتم:« نه، فقط حدس می زنم!» راستش مدیر نمی دانست بخندد یا از این پررویی معصبانی شود. اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می گیرم و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان که برای کلاس آماده شوم، آقای مدیر خودش را به من رساند  و گفت:« من دیروز استعلام کردم. درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، کسی که بسته را آورده صد تومانش را کش رفته بود که خودم از او گرفتم، اما برای دادنش یک شرط دارم…» گفتم: « چه شرطی؟» گفت:« بگو ببینم از کجا می دانستی؟

نگو حدس زدم که خنده دار است.» استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته ی طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:” به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ده برابر عمل نیکوکاران به آنها پاداش می دهد؟


برگرفته از کتاب خودت باش! جلد سوم نویسنده سعید گل محمدی

مطالب مرتبط

رپورتاژ آگهی

دانلود نمونه سوالات تستی و تشریحی آیین نامه راهنمایی و رانندگی+جزوات سیستم همکاری در فروش سبزگستر

خرید فروشگاه مسبی

نظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی