close
تبلیغات در اینترنت
24داستان جاده

جادوی کلمات | سایت تفریحی , سرگرمی

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن وبلاگ نویسان

24.داستان جاده

یکشنبه 04 خرداد 1393

24.داستان  جاده

 

 

 مرد در امتداد جاده راه می رفت و هر از گاهی که صدای ماشینی می شنید به پشت سر خود نگاه می کرد اما تا می خواست چیزی بگوید ماشین با سرعت از کنارش می گذشت. چند ساعت گذشت و مرد دیگر قدرت رفتن نداشت اما می دانست که تا مقصد هم راهی نمانده، با خود می گفت : خدا هیچ وقت فکر من نبوده و گرنه تا حالا حتما کسی مرا پیدا کرده بود. داشت زمین و زمان را نفرین می کرد که در تاریکی شب پایش به سنگی گیر کرد و مرد به زمین افتاد. داشت خاک لباسهایش را می تکاند که یاد پاهای خسته اش افتاد لحظه ای به تنها وسیله ی سفرش فکر کرد نگاهی به آسمان پر ستاره کرد و زیر لب گفت: الهی شکر.

رپورتاژ آگهی

دانلود نمونه سوالات تستی و تشریحی آیین نامه راهنمایی و رانندگی+جزوات سیستم همکاری در فروش سبزگستر

خرید فروشگاه مسبی