close
تبلیغات در اینترنت
25.داستان اطلاعات، لطفا!

جادوی کلمات | سایت تفریحی , سرگرمی

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن وبلاگ نویسان

25.داستان اطلاعات، لطفا!

یکشنبه 04 خرداد 1393

25.داستان  اطلاعات، لطفا!

 

وقتی خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محله مان، تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه ی قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن را که به دیوار وصل شده بود، خوب به خاطر دارم. هر وقت که مادرم تلفنی حرف می زد، می ایستادم و گوش می کردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجود عجیبی در این جعبه ی جادویی زندگی می کند که همه را می داند! اسم این موجود« اطلاعات، لطفا!» بود و به همه ی سوال ها پاسخ می داد.ساعت درست را می دانست و شماره ی تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم، روزی بود که مادرم به دیدن یکی از همسایه هایمان رفته بود. در زیرزمین با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده ای نداشت، چون کسی در خانه نبود که دلداریم دهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همان طور که می مکیدمش، دور خانه راه می رفتم تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. گوشی تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه ی بالای سرم بود گفتم:« اطلاعات، لطفا!» صدای وصل شدن آمد. بعد صدای واضح و آرامی در گوشی تلفن گفت:« اطلاعات، بفرمایید.»

-انگشتم درد گرفته… حالا که یکی بود تا حرف هایم را بشنود،اشک هایم سرازیر شد. پرسید: مامانت خونه نیست؟ گفتم: هیچ کس خونه نیست. پرسید خونریزی داری؟ جواب دادم: نه. با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم. پرسید: دستت به جا یخی یخچال می رسه؟ گفتم: می تونم درش رو باز کنم. صدا گفت: برو یه تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار. یک روز دیگر به « اطلاعات، لطفا!» زنگ زدم… صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت:« اطلاعات، بفرمایید.» پرسیدم، کلمه ی تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن روز برای همه ی سوال هایم با « اطلاعات، لطفا!» تماس می گرفتم. سوال های جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوال های ریاضی و علوم را بلد بود و جواب می داد. او به من گفت که باید به قناری ام که تازه از پارک گرفته ام دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد، با اطلاعات تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برای او تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف هایی را زد که عموما بزرگ تر ها برای دلجویی از بچه ها می گویند؛ ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده های زیبا، که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبت شان اینست که به یک مشت پر در گوشه ای از قفس تبدیل می شوند؟ فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند. در آن لحظه بود که احساس کردم کمی بهتر شدم. وقتی نه ساله شدم، از آن شهر کوچک رفته بودم، ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به « اطلاعات، لطفا!» زنگ زدم. صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش پاسخ داد:«اطلاعات، بفرمایید.» ناخودآگاه گفتم: می شود بگویید که کلمه ی تعمیر را چگونه می نویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرام اش را شنیدم که گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده. خندیدم و گفتم: پس خودت هستی. می دانی چقدر آن روزها برایم مهم بودی؟ گفت: تو هم می دانی تماس هایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچ وقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماس هایت بودم. به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم و پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟ او گفت: لطفا این کار را بکن. بگو می خواهی با « ماری» صحبت کنی. … ماه بعد، دوباره آنجا بودم. به اطلاعات زنگ زدم، اما یک صدای نا آشنا پاسخ داد: « اطلاعات، بفرمایید.» گفتم: می خواهم با ماری صحبت کنم. صدای نا آشنا کمی مکث کرد، پرسید: دوستش هستید؟
-بله ، یک دوست بسیار قدیمی.
- متاسفم. ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد، چون سخت بیمار بود. متاسفانه یک ماه پیش در گذشت. قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، گفت : صبر کنید. ماری برای شما پیغامی گذاشته. یادداشت کرده که اگر شما زنگ زدید، برایتان بخوانم. بگذارید بخوانمش. صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند: « به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را می فهمد.»

رپورتاژ آگهی

دانلود نمونه سوالات تستی و تشریحی آیین نامه راهنمایی و رانندگی+جزوات سیستم همکاری در فروش سبزگستر

خرید فروشگاه مسبی