close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان روز آخر از خانم نازی نجمی,

جادوی کلمات | سایت تفریحی , سرگرمی

بروزترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن وبلاگ نویسان

رمان از یک نما زیبا به نام روز آخر

رمان از یک نما زیبا به نام روز آخر

نوشته نازی نجمی

New One Shot By Nazi Najmi Called Rooze Akhar

 

 

به نام خداوند نون و قلم خداوند آزادی و عشق و غم

شاید  اولین گامهایم را بلند برداشتم که انقدر خسته و درمانده ام ؛ آرزو دور شد، ناامید شدم و همانجا نشستم و در ذهن دوره کردم مسیری که ناتمام بود ، حتی در خیال .

من،  دختری از جنس بلور و قلبی سنگی ، قدمهای سنگینم را روی این سنگ فرشهای سیاه و سفید کوبیدم ، بلند و پر صلابت؛ به خیال اینکه هیچگاه حتی درهم پیچیدن باد زمستانی قامتم را نخواهد شکست ، از پا نخواهم نشست.

انقدر پرصدا طنین انداختم بر تن عریان این گذرگاه تنگ ، که برگهای درختان کوچه باغ رنگشان زرد شد و من چه ساده دلانه گمان کردم ،  از هیبت من ست این زردی رخسار.

امروز که تنها و خسته پا بر سنگ های خاکستری میگذارم ،از ترکهای پر عمق و خشتهای خراب شده ی دیوار که شاخه های شکسته ی درختان پیر ، تنها زینت آن است  میفهمم ، که زردی آن روز از رخ بی رخ من نبود ؛ گریه به حال قریب به سرخی من بود. 

صدای خش خش خشک برگهایی که زیر قدمهایم ،  گوشم را نوازش میکرد ، امروز به زیر کفشهای مندرسم آذرخش میزند بر جان خسته ام.

من، دختری دست شسته از خانه ی قدیمی و تن داده به افکار هرزه انگارانه که دم از روشنفکری زدم ، روزی آنچنان به این کوچه پشت کردم که نه شاخه های در هم تابیده را دیدم و نه برگهای زرد پاییزی را .

اما امروز درمانده و رانده از کوچه های تمدن ، از بلندای غرور شکسته ام ، شاخه های شکسته را لباس تن میکنم و بو میکشم هوای خانه ی قدیمی را؛ هوای من دیروز را . 

به خواهش دل میگذرم از روزهای اولینم، تا بی حسرت از روزهای آخر نگذرم و به هنگام نبودن،  شمیم سایبان پیرم ، ترنم باد که در میان شاخه های درختان سبز میپیچید را دوره کنم ، ولی از یاد بردم که هر کوچه ای در فصل پاییزیش زرد ست و شمیمش خونواره ی دلتنگی عجین میکند در دل.

دست کشیدم بر تن سرد دیوار کاهگلی و پاهایم را بر سنگفرش رنگ رفته کوبیدم،  شاید به یاد آورم غرور و آرزوهای درهم شکسته ام را .

افسوس که درختان در هم پیچیده ی دیروز ، تنهاتر از آن بر دل خاک نشسته بودند که صدای قلب زخم خورده ام را بشنوند و طنین اندازند در گوش جانم ترانه ی قدمهای بی پایانم را. 

رو به آسمان کردم ، با نگین درخشانی در چشم که روزها و شبهای بی شماری ست که جز سیاهی ندیده ، آسمان نمیبارد و من میبارم از این دیوار فرو ریخته ، از شاخه های شکسته ، از بی برگی درختان از هم گسسته

 

رسیدم به آخرین خشت ، آخرین سنگ و روی برگرداندم ، قامت درختان خم شده بود ، دورنمای کوچه به کراهت در آغوش کشیدن آرزوهای محال بود .

 

شاید اولین گامهایم را بلند برداشتم که انقدر خسته و درمانده ام .

 

 

دانلود رمان بعد از تایپ

مطالب مرتبط

رپورتاژ آگهی

دانلود نمونه سوالات تستی و تشریحی آیین نامه راهنمایی و رانندگی+جزوات سیستم همکاری در فروش سبزگستر

خرید فروشگاه مسبی

نظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی